تبلیغات
c60 - در آغوش رودخانه ی هستی
c60
مشاورو راهنمای خانواده ( درمان اعتیاد )

مرتبه
تاریخ : دوشنبه 5 تیر 1391

41656514380804334650.jpg

 

مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.استادی از آن جا می گدشت.او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت:"آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟"

استاد برگی را که از از شاخه روی زمین افتاده بود را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود.

سپس استاد سنگی بزرگ را از داخل جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت.سنگ به خاطر

 سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.استاد گفت:"این سنگ را هم که دیدی؛به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد.حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت:اما برگ که آرام نیست؛او با هر افت و خیز آب ِ نهر بالا و پایین می رود و الان معلوم نیست کجاست!لا اقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد.من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!"استاد لبخندی زد و گفت:پس چرا از جریان های مخالف و نا ملایمات جاری زندگی ات می نالی؟اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده. استاد این را گفت و بلند شد تا برود.مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استادهمراه شد.چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از استاد پرسید:که شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را بر می گزیدید یا آرامش برگ را؟

استاد لبخندی زد و گفت: من تمام زندگی خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی و به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم ومن آرامش برگ را می پسندم."




طبقه بندی: مقالات، 
ارسال توسط فریده رشوند
آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ